کد خبر: ۶۱۴۶
تاریخ انتشار: ۱۷ بهمن ۱۴۰۰ - ۰۷:۴۰
یادداشت:
آقای فرماندار! من به نمایندگی از هم نسلانم سالهاست که با پیه سوز کورم بر ویرانه های آبادی ام نشسته و روزنه ای از آینده را می پایم. شما را و چراغ چملی روشنتان از دورتر ها دیدم ، دست به قلم شدم تا درد دل و آه سینه ی دشت های تنهای ممسنی را با ته مانده های کلمات ضعیفم بر شما بگویم شاید از سبزی ای که از دستانتان و روشنی ای که از قلبتان سراغ دارم دشتهامان دوباره سبز و روشن ببینم. از بلوط ها شروع می کنم که دردشان جان کاه تر و آهشان سوزناک تر است. شما مردی از همین دیارید و خوب می دانید بلوط ها سرمایه های ناشناخته و گنج های کهن این دشتهای پهناورند. تقریبا تمامی بلوط های تنومندی که در دشت های ممسنی می بینیم بالای صد سال عمر دارند و گاهاً به بلوط هایی برخواهیم خورد که پانصد یا ششصد ساله اند.

"خبر نورآباد"  یادداشت: در زیر اولین شماره از نامه های یک زاگرس نشین به یک فرماندار با عنوان توجه به اهمیت بلوط را میخوانید که میتوان با توجه به اصل و ماهیت و گستردگی اهمیت درخت بلوط، تلویحا خطاب به تمام مسئولین در سطح کشور دانست.


 جناب آقای فرماندار! سلام


من از نسلی می آیم که تقریبا ذهنم از تصورات سبز عینی خالی است. دوره افتاده ام در پی ریشه و تصویر می گردم برای مفاهیمی که هم میشناسم و هم نمی شناسم. گاهی با خود می گویم آیا گلدان اتاقم آخرین گرمای نوازش آفتاب وقتی که خورشید تقلا میکرد از لای تن و شاخه ی به نم نشسته ی جنگل های سر به فلک کشیده آرام و پر مهر بر تن و جانش بنشیند را به خاطر می آورد؟ زغال پر خوریژ کنج انبار آیا به یاد می آورد دست یا پای کدام بلوط بوده است؟ آب های روشنی که از دل باغ مرکبات پدر می جوشد آیا سنگ های صیقل خورده و بازیگوشی ماهیان رودخانه اش را به یاد می آورد؟ اصلاً قصه ی چند مرغ مهاجر در قلبش به یادگار مانده؟ کبک به قفس افتاده ی پشت پنجره آیا می داند چند زمستان و برف دلتنگش مانده اند؟ قناری هم سلولی اش آیا می داند سینه اش از درد و آه چند بلوط ِشکسته و سوخته پر است؟ و من آیا تصویر آخرین لبخندم بر آینه ی پاک ِچشمه های کوهستان و آخرین مشت آبی که بر پهنای جگر سوخته ام ریخت به خاطر می آورم؟ منی که پیروزمندانه بر ویرانه ها قدم برمی دارم و مست فتح بی نصیب خویشم. دلخوش از رفتن سلطانم و اهلی هایم را می شمارم. .... نه....گمان نمی کنم هیچ کدام سبزی روزگاران رفته را در خاطر داشته باشیم.

آقای فرماندار! من به نمایندگی از هم نسلانم سالهاست که با پیه سوز کورم بر ویرانه های آبادی ام نشسته و روزنه ای از آینده را می پایم. شما را و چراغ چملی روشنتان از دورتر ها دیدم ، دست به قلم شدم تا درد دل و آه سینه ی دشت های تنهای ممسنی را با ته مانده های کلمات ضعیفم بر شما بگویم شاید از سبزی ای که از دستانتان و روشنی ای که از قلبتان سراغ دارم دشتهامان دوباره سبز و روشن ببینم.

از بلوط ها شروع می کنم که دردشان جان کاه تر و آهشان سوزناک تر است. شما مردی از همین دیارید و خوب می دانید بلوط ها سرمایه های ناشناخته و گنج های کهن این دشتهای پهناورند. تقریبا تمامی بلوط های تنومندی که در دشت های ممسنی می بینیم بالای صد سال عمر دارند و گاهاً به بلوط هایی برخواهیم خورد که پانصد یا ششصد ساله اند.

بنا به نقلی از مدیر کل محیط زیست لرستان ارزش اکولوژیک یک درخت بلوط 200 هزار دلار برآورد می شود. کشورهایی چون آمریکا، انگلیس، فرانسه، آلمان ، لتونی ، لهستان و صربستان نیز به اهمیت این گنجهای کهن پی برده و بلوط را نماد ملی خود قرار داده و برایشان مقدس است. در آمریکا برگ نقره ای درخت بلوط نشان سرهنگ دوم و برگ طلایی این درخت نشان ناخدا در ناوگان آمریکا است. و اما در انگلستان این قداست رنگ و بوی بیشتری به خود گرفته که ریشه در فرهنگ دور و اساطیری این دیار دارد. بلوط بر ژوپیتر ( زئوس) خدای خدایانِ روم و یونان بسیار مقدس بوده . کاهنان درس های دینی و اخلاقی خود را در میان انبوه بلوط های سبز بر شاگردان بازگو می کردند و داروش که نماد شفا و زایش است نیز از میانه ی شاخه های بلوط سر برمی آورد. حتی پادشاهان باستانی روم و یونان نیز خود را بی بهره از این گنج های سبز نگذاشته و تاجی از برگهای بلوط بر سر می گذاشتند. زوجهای جوان بریتانیایی هنوز هم جشن ازدواجشان را در سایه ی بلوط های کهنی از دوران الیور کرامول ( اولین و آخرین ریس جمهور تاریخ بریتانا) بر پا می کنند. همچنین بریتانیا تصویرسه شاخه بلوط را بر سکه های شش پنسی خود ضرب کرده تا خاطر هیچ بریتانیایی خالی از ارزش بلوط نماند.

و اما... اینجا در دشت ممسنی در همین سال گذشته 70 آتش سوزی در جنگل ها گزارش شده است . تجارت گسترده ی زغال در محدوده ی شهرستان، چرای بی رحمانه ی دام، احداث جاده ، کم شدن سنجاب های بذر نشان، بیماری های ناشناخته و قطع هر ساله ی بلوط ها توسط کشاورزان و به زیر کشت بردن اراضی هر کدام به نوبه ی خود قدرتمند تر و پیشرو تر از دیگری نفس جنگل های بلوطمان را به شماره انداخته است. هر گاه به تصاویر با شکوه بلوط های کهنسال بریتانیا نگاه می کنم گمان می کنم بهتر از هر زمانی به چرایی تفاوت موجودیت یک ایرانی و یک بریتانیایی پی می برم. اینگار هر بلوط نمادی از سرزمینی است که در آن جای گرفته. من بلوطی ام سوخته، سیاه و تنها جایی از وجودم که نفس می کشد خوره هایی اند که به جانم لانه کرده اند. خالی ام، از خاطره ی فصل هایی که بر من گذشته اند و کورم از دیدن بیابانی که روزی خانه ی سبز خواهرانم بوده است. همینجاست که من به مرگ می اندیشم و یک بریتانیایی به سلطنتی ابدی. فرق ما از همینجاست شاید. چرا که به قولی از شاه قاجار " همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید."

اسفند و فصل درخت کاری در پیش است. مظفرهای افشاری از دیار ممسنی می شناسم که غریب و گمنام سالانه نهال امید به دل دشت ها می نشانند و صد افسوس که همگی به علوفه ی تر و تازه ی دام ها مبدل می شوند. ما از شما و دست های سبزتان عاجزانه تقاضا داریم پر و بال این مظفرهای خسته باشید تا اسفند 1400 برگ زرینی بشود در تاریخ سبز این خطه ی کهنسال که با کاشت هر نهال بلوط در قلب ممسنی چراغهای کور دل های مردمان مهربانمان به یاری و براری روشن کنیم.
درد و ناله بلوط های دشت ممسنی را بشنویم
از طرف مظفرهای افشار دشت ممسنی

نامه شماره یک


با احترام زمستان 1400


گل بوته


صفحه خبر نورآباد در اینستاگرام  _ کلیک کنید


منابع:


Wikipedia.org

Woodlandtrust.org

Iranantiq.com

مطالب مرتبط
نسخه چاپی
ارسال به دوستان
نظرشما
نام:
ایمیل:
با وارد کردن ایمیل، انتشار یا عدم انتشار این نظر به صورت خودکار اطلاع داده خواهد شد.
* نظر: