کد خبر: ۴۶۰۷
تاریخ انتشار: ۰۲ آذر ۱۳۹۶ - ۱۹:۰۵
سرویس اجتماعی:
کتاب صحنه های داستانی بسیار دارد که برخی از آن صحنه ها رقت انگیز یا وحشتناک است در صحنه ای از کتاب آمده است که غلام و زنش رؤیا منازعه می کنند. غلام کولر خانه را فروخته، هوا گرم است رؤیا و دو فرزندش از گرما و گرسنگی بی تاب شده اند. غلام که در خماری مهلکی به سر میبرد به زنش پیشنهاد می کند به خانه ی هروئین فروش برود و از او مواد بگیرد....
"خبر نورآباد"  سرویس اجتماعی:«دختر شیرازی» (کرمان- نشر فرهنگ عامه - ۲۴۴ صفحه - ۱۳۹۶) گزارشی مستند است در قالب داستان بلند، نه رمان. در ظاهر نویسنده کتاب قصد رمان نویسی هم نداشته است. او شاید میخواسته است با شیوهی داستان گویی موضوع گزارش (مساله اعتیاد به مواد مخدر) را خواندنیتر و مؤثرتر کند و در این کار البته موفق شده است. درون مایه «گزارش - داستان» نویسنده ماجرای زندگانی و اعتیاد و شوربختی جوانی است به نام «غلام» فرزند مردی بازاری و به نسبت ثروتمند. این جوان نازپرورده به عللی که در کتاب امده ہه دام اعتیاد می افتد، سختیها می کشد، کتکها میزند و میخورد، ازدواج می کند، صاحب فرزند می شود، به سرقت دست میزند، بارها به زندان میافتد و حتی محکوم به اعدام می شود، خود و خانواده اش را به روز سیاه می نشاند، عامل مرگ پدر، کودک نوزاد و برادر مفلوجش می شود، هر روز بیش از پیش در منجلاب فساد و اعتیاد غوطه ور می شود و سرانجام با سقوط خود چند خانواده را از هستی ساقط می کند. این معتاد شوربخت که اعتیاد و سقوط خود را معلول بخت و اقبال نامساعد میداند، در زندان در زمستانی سخت ماجراهای زندگانی خود را از ده سالگی - روزی برفی - به یاد میآورد: فریاد میزدم و گلوله ی برف را پرت میکردم و میدویدم و هلهله می زدم. ده ساله بودم، مادرم جلو بقالی ایستاده بود، انگار که باور نداشت سالم برمی گردم. تمام لباسهایم، شال و کلاهم خیس شده بود. مادر بغلام کرد و در حالی که گوشه چادرش را به دندان گرفته بود گفت: خدا رو شکر سالم رسیدی. (۹) زمان البته به یک حال نمی ماند و چرخ بازیگر زندگانی بازیچه بسیار دارد. کودک نازپرورده خانواده به واسطه ی تنبلی و بازیگوشی از درس خوانی و گذراندن موفقیت آمیز دوره ی تحصیلی باز می ماند، معتاد می شود و به علت اعتیاد و احتیاج دست به دزدی میزند، بارها به زندان میافتد سرانجام، پسر دکتر گفت: خفه شو! مواد را به طرفم پرتاب کرد. خم شدم... و بسته ی مواد را برداشتم. بچه ها دورم حلقه زدند: غلام بخون و برقص! من در میان بغض و اشک (ترانه) دختر شیرازی را خواندم. خندیدند. اشک امانم نمیداد. بچه ها ساکت شدند. به خانه رفتم. داخل جوی روبه روی خانه تزریق کردم و در را باز کرد. چند نفر سیاهپوش داخل حیاط بودند. مادر با دست توی سرش می زد. مرا دید و گفت: غلام آمد. کل کشید... داد زد. غلام دکتر شده اینم آمپولش. یادم رفته بود سرنگ را بیاندازم. مادر دیوانه وار میخندید. شوهر مینا طرفم آمد و هلم داد، از خانه بیرونم کرد. پرت شدم توی کوچه. یالا گورت را گم کن. به زور بلند شدم و به حیاط برگشتم عمو عیدالله با لگد به جانم افتاد. (۲۴۴) ماجرا همین جا تمام می شود. خوب روشن است که دیگر کار غلام و زندگانی او به پایان رسیده است و این نمونه ایست شاخص از نمونه های بسیار زندگانی و دردمندی معتادان که به علل گوناگون به ورطه ی شوربختی و فقر و فلاکت افتاده اند و میافتند. «دختر شیرازی» یک «گزارش داستان» خواندنی، روان و پندآموز است و پیداست نویسنده آن را به جهت هشدار دادن به جوانان و دور شدن انها از این بلیه فردی و اجتماعی نوشته است.

کتاب صحنه های داستانی بسیار دارد که برخی از آن صحنه ها رقت انگیز یا وحشتناک است در صحنه ای از کتاب آمده است که غلام و زنش رؤیا منازعه می کنند. غلام کولر خانه را فروخته، هوا گرم است رؤیا و دو فرزندش از گرما و گرسنگی بی تاب شده اند. غلام که در خماری مهلکی به سر میبرد به زنش پیشنهاد می کند به خانه ی هروئین فروش برود و از او مواد بگیرد: رؤیا میگوید: کثافت بی غیرت. حالا دیگر بروم برات تنفروشی کنم؟ و بعد بچه ی بزرگتر را برمی دارد و از خانه خارج می شوند. و شوهرش را با کودک نوزادشان ترک میگوید. کودک گریه و بی تابی می کند. بعد سهراب دوست معتاد غلام سر میرسد و برای مصرف مواد به باغ می روند. سهراب مواد را از لای دیواری برمی دارد و هر دو مصرف می کنند. هوا سرد است و غلام بین خاکروبه ها شلوار کردی کثیفی را پیدا می کند و دور کودک نوزاد میپیچد. کودک گرسنه است و غلام برای خرید قوطی شیر خشک به داروخانه میرود و بعد به خانه ی دکتر (هروئین فروش) میرود. مأمورین او را میگیرند و به بازداشتگاه میبرند. او هر قدر التماس می کند و فریاد میزند که بچه نوزادش در باغ تنها مانده و در باغ سگ ولگرد گرسنه زیاد است کسی گوش نمی دهد به در آهنی میکوبد، گریه و زاری می کند، از نگهبان میخواهد ماجرای تنها ماندن نوزاد را در باغ به اطلاع زنش برساند. هیچ یک از این کارها نتیجه ای ندارد. او را به زندان میفرستند بعد از دو ماه ازاد میشود: از من تنها مشتی استخوان و خماری و خستگی مانده است. به طرف باغ رفتم از پرچین شکسته ی کاهگلی باغ رد شدم. از دور پاچه ی خاکی شلوار کهنه را دیدم که توی خاک فرو رفته بود. به طرفش دویدم، دیدم که پسرم را مورچه ها خورده اند. در کاسه چشمهای معصومش لانه کرده بودند. (۲۱۷) نویسنده سقوط جسمی و روانی و اخلاقی غلام را با جزییات ان به طور مشروع بیان می کند. کمتر نکته ای زندگانی این معتاد ساقط شده هست که از نظر نویسنده دور مانده باشد. غلام پله پله از نردبان واژگونه ی فساد پایین میرود تا به انهدام قطعی برسد. دیگران هم در این ماجرا شریکند و همراه غلام سقوط می کنند. پدرش به تقریب ورشکسته می شود و مادرش دیوانه. این دو نفر با میدان دادن به پسرشان - که بعد از دو دختر خانواده به دنیا آمده- سنگ بنای سقوط او را میچینند. بسیاری از مواقع تجاوزها، خلاف ها، مدرسه گریزی ها و ولخرجی های او را نادیده می گیرند. غلام روی هم رفته موجودی سرکش، دغل، متجاوز و پرمدعا بار امده است. برخلاف او مینا و سارا - دو دختر خانواده- اشخاصی هستند معقول و کوشا. سارا دانشجویی درسخوان و جدی است و با پشتکار و به رغم تهدیدهای برادر عاطل و باطلش دکترا می گیرد و با استادش - که او هم دکتر است- ازدواج می کند اما در این میان برادر خلافکارش چه می کند؟ سارا صدای تلویزیون را بلند می کند. آقا غلام وارد می شود. خمار است. بی پول است. بیحوصله است. داد میزند ببند دهن اون صاحب مرده رو! پدر با طعنه میگوید: به به تشریف آوردین! غلام دستش را به سمت میوه خوری میبرد و به حالت تهدید به سارا میگوید «صورتش را ناقص خواهد کرد» پدر میگوید: بزن بکشش! غلام میگوید: شک نکنید که مثل سگ می کشمش. از روزی که رفته دانشگاه لایق کشتن شده. (۸۸) او از خانه بیرون میآید و میرود سراغ تریاک کشیدن، افراد دیگر ماجرا مسعود موادفروشی که خود نیز معتاد است. خواهر او که از غلام باردار می شود و به سقط جنین میافتد، سهراب که غرق در مرداب اعتیاد است. دکتر و زن و پسرش که انها نیز در خلافکاری و موادفروشی دست دارند ... هم در سقوط دیگران دست دارند و هم مزه خلافکاری های خود را میچشند. در این شوربختی - معتاد و موادفروش - هیج یک قسر در نمیرود. برخی از صحنه ها بسیار مشمئز کننده است: مسعود پوزخند زد. دندان های زشت زرد سیاهش نمایان شد، توی تاریکی قرنطینه با چشمهای کوچک گرد براقش به من خیره شد و گفت: «کنسرو کجا بود؟ تازه هنوز جنس از انبار خالی نشده» پرسیدم انبار دیگه چیه ؟ زد پس کله ام و گفت: الاغ جنس می ذارن لای نایلون میخورند (بعد) میرن دستشویی دفع میکنند. بعد تو زندان میفروشند یا اینکه از مقعد شان می کنند تو، در میارن بیرون. اون تو رو میگن انباری. گفتم یعنی این گند و گه را باید بخوریم؟ گفت: هر طور مایلی. (۱۱۲) دنیای معتادان دنیای کثیف و عجیبی است. معتاد در زمان نیاز به مواد به هر عملی دست میزند، مانند غلام سینه ریز یادگاری مادرش را میدزدد، فرزندش را به خانه موادفروش امانت میگذارد و جنس میگیرد، از پدر شکایت می کند و او را به زندان میاندازد، سیگار روشن را روی دست خواهرش خاموش می کند، زن فداکارش را با کمربند اش و لاش می کند، کلیه خود را میفروشد و به جایی میرسد که میگوید: بست دیگری کشیدم و نشئه به طرف خانه به راه افتادم. به خودم فحش میدادم. احساس می کردم سگ کثیفی هستم که لیاقت سنگ خوردن دارم. خود را سگ مردار خواری دیدم که لیاقت زندگی ندارد.

حس می کردم سگی هستم که گوسفندان گله را به گرگی داده ام. (۱۲۰) گزارش زندگانی غلام صبغه ی داستانی پیدا کرده است و صحنه های داستانی مؤثر زیاد دارد. اما با این همه نقص های زبانی و دراماتیک آن هم اندک نیست در نثر کتاب و نقطه گذاری آن مسامحه های زیادی دیده میشود. برخی عبارت ها ناقص یا نارساست و در مواردی روزنامه ای است: به خاطر اون همه بی احترامی (۱۸)، درب اتاق (۱۸) در اتاق درست است. کشیده ام را توی گوشش خواباندم (۶۴) کشیده ای به گوشش ... دستش را به گوشم گرفت (۷۵) اعصاب بچه ام را خورد نکن (۷۵) خرد نکن درست است. دستهای معصوم؟ (۸۱) از عیب های دیگر کتاب تفصیل و تطویل کلام است. برخی صحنه های مشابه و گفتوگوهای زاید از گیرندگی ماجراها میکاهد، همچنین غلام ماجرای زندگانی اش را از سیر تا پیاز صریح و مستقیم بدون هیچ خفیه کاری بیان می کند و این مغایر روانشناسی انسانی است. خلافکاران و گناهکاران به هر حال چیزهایی برای مخفی کاری دارند و هرگز به طور کامل خلاف و گناه خود را به گردن نمیگیرند. گاهی بخت و اقبال و زمانی روزگار و زمانی دیگر جامعه و پدر و مادر خود را عامل تیره روزی خود قلمداد می کنند. غلام در لحظاتی که خود را تحقیر میکند و به بیان کردارهای زشت خود می پردازد در کوچک شمردن و پستی خویش و حتی «سگ نامیدن» خود درنگ نمیورزد، در حالی که می بایست دیگران را نیز در این ماجرا مقصر می شمرد و درست آن نیز همین است. جامعه و مناسبات آن در شکل گیری شخصیت آدمی و اعمال او تاثیر عمده دارد. جامعه باید در پرورش افراد و مصون ماندن آنها از خلاف، اعتیاد، جرم و جنایت نظارت و دخالت داشته باشد. در یکی از فیلمهای چند دهه پیش به نام «هر دری را بزنی» (در ترجمه فارسی: گمراه) که بر اساس دانش جامعه شناسی ساخته شده بود، جوان مجرمی را به دادگاه میاورند دادستان بر ضد او اقامه ی دعوی و برای مجازات وی درخواست اعدام می کند. اعضای هیأت منصفه به تأثیر سخنان داستان با اعدام جوان موافقت دارند اما در این میان وکیل مدافع که جامعه گرایی کهنه کاری است از جا برمیخیزد و ادعاهای دادستان را بی اعتبار می کند او نمی گوید جوان مجرم نیست و مرتکب قتل یا دزدی نشده. او با نشان دادن صحنه های رنج بار زندگانی متهم از خردسالی به بعد ... خود دادستان و جامعه ی امریکا را متهم میکند. از جمله نشان میدهد که پدر متهم در یک میتینگ کارگری به دست پلیس مقتول شده، خود کودک را در پنج سالگی به سبب دزدیدن قطعه نانی به شدت کتک زده اند کودک در محلهای مانند محله ی هارلم در میان دزدان و خلافکاران محاط بوده، بارها به زندان افتاده و شکنجه دیده. هر صحنه ای را که وکیل مدافع بیان می کند، فیلم نمایش میدهد و بعد او رو به دادستان و رئیس دادگاه و هیأت منصفه می کند و فریاد میکشد: در آن موقع شما کجا بودهاید؟! می شود پرسید چرا و چگونه به رغم هشدارهای قضایی و تبلیغی بر ضد مواد مخدر، باز این ماده خانمان سوز در دسترس است. در کتاب آمده غلام در سایه ی درختی نزدیک آبادی آتشی روشن می کند. چوپان آبادی به وی نزدیک می شود. دو جوان معتاد آنها را که میبینند می گریزند. چوپان میگوید: این روزها همه مواد می کشند. مواد همه جا را فرا گرفته. (۲۰۱) نام کتاب هم محتوای کتاب را نشان نمی دهد. غلام در زمان شوربختی کامل خود برای رضایت خاطر موادفروش و بچه ها ترانه دختر شیرازی را میخواند و میرقصد و این عنوان متضمن کامل درون مایه کتاب نیست.
مطالب مرتبط
نسخه چاپی
ارسال به دوستان
نظرشما
نام:
ایمیل:
با وارد کردن ایمیل، انتشار یا عدم انتشار این نظر به صورت خودکار اطلاع داده خواهد شد.
* نظر: