کد خبر: ۲۵۷۷
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۳:۰۵
سرویس اجتماعی:
از نوجوانی عاشق شهادت بود. همسرش می گوید: همان زمانی که برادر بزرگش رسول در جبهه های دفاع مقدس به شهادت رسید، عاشق راه و هدف والای برادرش می شود. ستار در سومین روز از خرداد ۱۳۵۴ و در سیاه چادرهای ایل جاوید در دامنه کوه رنج به دنیا می آید و در دامن چشمه ها و گل پونه های دیار مهرنجان بزرگ می شود و قد می کشد.
"خبر نورآباد" سرویس اجتماعی:از نوجوانی عاشق شهادت بود. همسرش می گوید: همان زمانی که برادر بزرگش رسول در جبهه های دفاع مقدس به شهادت رسید، عاشق راه و هدف والای برادرش می شود.

ستار در سومین روز از خرداد ۱۳۵۴ و در سیاه چادرهای ایل جاوید در دامنه کوه رنج به دنیا می آید و در دامن چشمه ها و گل پونه های دیار مهرنجان بزرگ می شود و قد می کشد. دوران ابتدایی و راهنمایی را در روستای مهرنجان سپری می کند. دبیرستان را تمام کرده و وارد دانشگاه می شود. بعد از پایان دوره دانشگاه، در آرزوی یافتن میدانی برای خدمت به کشور و مردم بی تابی می کرد. خداوند برای او که همیشه عاشق مجاهدت بود، راه درستی مقدر کرده بود. وارد نیروی دریایی سپاه شده و خیلی زود در این وادی نیز می درخشد و به عنوان استاد موشک دوش پرتاب، در منطقه یکم نیروی دریایی سپاه مشغول می شود.

در تابستان ۱۳۸۰ ازدواج می کند که حاصلش دو فرزند به نام های زهرا و ابوالفضل است. حالا زهرا ۱۱ سال دارد و ابوالفضل ۷ سال.

با شروع بحران های منطقه، ستار در آرزوی پیوستن به مدافعان حرم بی تابی می کرد. در دشوار ترین شرایط مأموریت یمن می گیرد. اما او بیشتر از همه آرزوی پیوستن به مدافعان حرم حضرت زینب سلام الله علیها را داشته و به درجه سرهنگی و دنیای رفاه و آسایش تعلق خاطر ندارد. آرزویی که در بیست و هفتمین روز از آبان۹۴ برآورده می شود و ستار می تواند داوطلبانه در سوریه حضور پیدا کند. اما ظاهرا او برای بازگشت نرفته است. در شانزده آذر و بعد از چهار شبانه روز تلاش و مجاهدت در آزادسازی چند شهرک و روستا، با اصابت موشک کورنت به خودروی حامل این مجاهد بزرگ، به همراه دو تن دیگر از همراهانش به شهادت می رسد.

دوستانش می گویند: او با وجود اینکه فرمانده بود، شب قبل از شهادت به جای همه افراد نگهبانی داد و تا صبح روز شانزدهم بیدار بود. در آن روز هم از صبح تا نزدیک غروب که پیروزی حاصل شد، لحظه ای دست از تلاش و جنگیدن بر نداشت. با تاکتیکی که در یک مورد به کار برد، توانست از تلفات و اسارت حتمی هفتاد نفر از نیروهای خودی جلوگیری کند.

ستار عاشق ولایت بود

همسرش از عشق ستار به ولایت می گوید: ستار عاشق اهل بیت و ولایت بود. همواره به اطرافیان خود توصیه می کرد که رهرو راه ولایت باشند. در وصیت نامه خود هم به نحو پررنگی به این موضوع اشاره داشت. در همه مجالس و مهمانی ها بحث ولایت را مورد تاکید قرار می داد و دغدغه مسائل فرهنگی را داشت تا اگر شده یک نفر را به راه خیر وارد کند.

الگوی ستار حضرت ابوالفضل بود

خانم حیاتی الگوی همسرش را حضرت ابوالفضل می داند و می گوید: ستار بیشتر از مردانگی حضرت ابوالفضل و وفاداری وی به مولایش می گفت. او می گفت من هم دوست دارم مثل حضرت ابوالفضل همه زندگی ام را فدای مولایم کنم. اگرچه بچه هایم برایم عزیزند و خانواده ام را دوست دارم اما چیزی هست که بیش از اینها دوست می دارم.

ستار یک تحلیلگر به تمام معنا بود

همسر شهید محمودی، وی را یک تحلیلگر به تمام معنا معرفی کرده و می گوید: ستار دانش آموخته رشته ادبیات دانشگاه شیراز بود. سپس وارد سپاه شده و بعد از تولد زهرا کارشناسی ارشد خود را در رشته مدیریت اجرایی از دانشگاه قشم گرفت. خیلی اهل مطالعه بود و هرچند درگیر مسائل نظامی بود، ولی اصلا مطالعه را ترک نمی کرد. شهید یک تحلیلگر به تمام معنا بود.

الان خوشحالم که ستار با خوشحالی از ما جدا شد

خانم حیاتی روز وداع با ستار را سخت ترین روز زندگی اش می داند اما خوشحال است که همسرش را با خوشحالی بدرقه راه و هدف والایش کرده است. او می گوید: دل کندن از ستار سخت بود، اما دلم نمی خواست تعلقات دنیوی مانع آن هدف بزرگ شود. روز اعزام برای هر دوی ما سخت بود اما با تمام توان سعی کردم به روی خود نیاورم. بغض داشتم اما جلوی خودم را گرفتم تا ستار با ناراحتی از ما جدا نشود. الان خیلی خوشحالم که آن لحظه ناراحتش نکردم.

آماده شهادت ستار بودم

خانم حیاتی چند سالی می شود که خود را برای شهادت همسرش آماده کرده و وقتی ستار بطور ناگهانی آنها را به سفر مشهد می فرستد، دیگر اطمینان می یابد که ستار چه در سر دارد. از سفر که بازمی گردند ستار به استقبال شان می رود. وقتی از تصمیم وی باخبر می شود، سکوت می کند مبادا چیزی بگوید که ذره ای عزم ستار برای رفتن را متزلزل کند. او می گوید: بعد از اذان صبح ستار به تهران رفت و دو روز بعد خبر داد که توفیق زیارت حضرت زینب نصیبش شده. او درباره احساسش در آن لحظه می گوید: ستار که خبر اعزامش به سوریه را داد، هم خوشحال بودم هم ناراحت، گفتم به خدا سپردمت.

به زهرا بگو فقط حواسش به حجاب و نمازش باشد

خانم حیاتی از آخرین تماس ستار می گوید: دخترم سراغ کیف ستار را گرفت. گفتم برو از کمد بابا بردار. وقتی برگشت گفت مامان از کمد بابا بوی بهشت می آید. دخترم که رفت ستار تماس گرفت. حرف زهرا را به پدرش گفتم. ستار خندید و گفت خواهشی دارم. به زهرا بگو حجاب و نمازش را هیچوقت فراموش نکند. از ستار پرسیدم کی بر می گردی؟ گفت: شما فقط برای پیروزی دعا کنید، برگشتن ما با خداست. دو روز بعد ستار شهید شد.

خدا صبری به من داد که توانستم شهادت ستار را بپذیرم

خانم حیاتی در مورد نحوه اطلاع از شهادت همسرش می گوید: برای تعطیلات پایان ماه صفر به شهرستان رفتیم. گفتند ماموریت ستار دیگر به پایان رسیده و گفته می خواهد به پدر و مادرش سر بزند و او هم به شهرستان می آید. در راه بودیم که تماس گرفتند و پرسیدند اتفاقی برای ستار افتاده اما من از هیچ چیز اطلاع نداشتم. خیلی ناراحت شدم. گفتم جایی توقف کنند تا نماز بخوانم. نفسم حبس شده بود. با سردار منطقه تماس گرفتیم و به من گفتند فقط کمی زخمی و به تهران منتقل شده است. تمام مسیر آرام و قرار نداشتم. آن شب تا صبح بیدار بودم. صبح مجددا با منطقه تماس گرفتم که گفتند هنوز اطلاع دقیقی نداریم. من در منزل خواهرم بودم. سر سفره صبحانه شوهر خواهرم شروع به صحبت کرد و گفت باید صبر حضرت زینب را داشته باشید که من متوجه شدم ستار شهید شده است. در آن لحظه خدا صبری به من داد که شهادت ستار را پذیرفتم. الان هم که فکر می کنم باورم نمی شود که خدا در آن لحظات چه صبری به من داده بود. شهید همیشه می گفت اگر خدا خواست و من شهید شدم مبادا نامحرمی صدایتان را بشنود. همه حرف هایش در یک لحظه از نظرم گذشت. خودم را کنترل کردم و فقط آرام گریه کردم.

از حضرت زینب خجالت می کشم که اظهار پشیمانی کنم

خانم حیاتی از عشق خود به ستار و سختی دل کندن از او می گوید و ادامه می دهد: فراق همسری چون ستار خیلی دشوار است. اما وقتی به هدفش فکر می کنم اینکه برای دفاع از اسلام و حرم حضرت زینب رفته از آن حضرت خجالت می کشم که بگویم پشیمانم. واقعا پشیمان نیستم، چون حضرت خودش به ما کمک می کند و به ما عنایت دارد.

شهید یک مرد همه فن حریف بود

خانم حیاتی می گوید: ستار در زمینه های فرهنگی خیلی فعال بود. همچنین در ورزش فعالیت چشمگیری داشت. در زمان دانشجویی ژیمناستیک کار می کرد. در سپاه هم در دو ‌رشته ورزشی شنا و تکواندو، تلاش کرد. در رشته شنا، استاد شد و در تکواندو کمربند مشکی دان ۲ گرفت و مربی دفاع شخصی شد. در بسیاری از زمینه ها تخصص داشت. در یک کلام همه فن حریف بود.

گلایه شهید از بدحجابی ها

شهید به گفته همسرش، نسبت به مسائل اجتماعی هم بی تفاوت نبود و همواره از برخی بدحجابی ها ناراحت شده و گلایه داشت که این همه شهید شدند برای اسلام و انقلاب، اما عده ای از سر ناآگاهی و یا برای راحتی و آزادی خود حجابشان را رعایت نمی کنند. همسرش می گوید: از تصاویری که برخی خانم ها برای پروفایل خود در شبکه های اجتماعی قرار می دهند به شدت ناراحت می شد که چرا این افراد به جای اینکه با حجاب خود مدافع حضرت زینب باشند، اینگونه تصاویر را از خود منتشر می کنند.

خستگی کار را پشت در خانه می گذاشت

همسر شهید، به رفتار بسیار خوب ستار در خانه اشاره می کند و می گوید: رابطه ایشان با من و بچه ها بسیار عالی بود و از این حیث در فامیل زبانزد بودند. در این ۱۵ سالی که کنار شهید زندگی کردم هیچوقت احساس سختی نکردم؛ البته دشواری هایی بود اما همیشه با یک نگاه مهربان با یک تشکر همه خستگی را از تنم بیرون می کرد. درحالیکه خیلی دیر به خانه می آمد اما باز هم با بچه ها بازی می کرد مخصوصا با ابوالفضل. هیچوقت نمی گفت خسته ام و همیشه خستگی را پشت در خانه می گذاشت و می آمد داخل که مبادا ما اذیت بشویم.

سختی ها و شیرینی های زندگی با یک مجاهد

خانم حیاتی عاشق همسرش است و می گوید: زندگی در کنار یک مجاهد قطعا سختی هایی دارد اما لذت هم داشت. چون من عاشق همسر و زندگی ام بودم. همه بار زندگی و بچه ها روی دوش من بود ولی چون دوستش داشتم و به او ایمان داشتم و می دانستم که عاشق کار و هدفش است هیچوقت گلایه نمی کردم.

همیشه به ستار می گفتم با تو خوشبختم

همسر شهید محمودی از رابطه اش با شهید چنین می گوید: همیشه کنارش که می نشستم می گفتم با تو خوشبختم. می خندید و می گفت خوشحالم که احساس خوشبختی داری ولی می دانم که اذیت می شوی. می گفتم فدای سرت، همین که شما در آرامش کار کنی برایم کافی است. به من می گفت با آرامشت به من امید می دهی که به انقلاب خدمت کنم.

جلوی مهمان ها از من تشکر می کرد

خانم حیاتی از رفتارها و خصایل نیکوی اخلاقی ستار می گوید: همیشه صبور و خونسرد بود. آرامش خاصی داشت. هنوز وقتی سفره پهن بود در حضور مهمان از من تشکر می کرد و این خستگی را از تنم در می آورد. می گفت من عاشق این زندگی ام. یک نظامی خشک نبود. متین و آرام بود و هیچ وقت عصبانی نشد. خودش می گفت چون عاشق اهل بیت هستم در رفتار با خانواده ام از آنها الگو می گیرم.

شهید محمودی مردی متفکر با اراده ای قوی

همسر شهید محمودی می گوید ستار از صدای بلند، بدزبانی و غیبت ناراحت می شد و وقتی از وی می پرسیدند چرا در شهرهای غریب خدمت می کنی، می گفت اینجا راحتم کسی حرف دیگری را نمی زند که بشنوم و ناراحت بشوم. از غیبت و تهمت دوری می کرد و به شدت هم ناراحت می شد.

منبع:میراث جرون
مطالب مرتبط
نسخه چاپی
ارسال به دوستان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۱۸ - ۱۳۹۵/۱۰/۰۴
0
0
احسنت به شهید مدافع حرم ما اگر در کشورمان داریم راحت زندگی می کنیم و راحت نفس می کشیم به برکت خون این شهیدان است
نظرشما
نام:
ایمیل:
با وارد کردن ایمیل، انتشار یا عدم انتشار این نظر به صورت خودکار اطلاع داده خواهد شد.
* نظر: