کد خبر: ۲۵۱۹
تاریخ انتشار: ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۵:۰۳
تحلیل و یادداشت:
منتظر آن "نه"ی بزرگی که قرار است از این به بعد به دشمنان منفعت طلب من بدهید. منتظر آن مردهای شرافتمند سرزمین ممسنی که یک بار برای همیشه تصمیم خواهند گرفت که با اندیشیدن به آینده ی روشن زادگاهشان این سال کبیسه را با سرفرازی از سر بگذرانند.
 "خبر نورآباد" تحلیل و یادداشت:مثل ماری زخمی به خود میپیچم، از درد، از غصه، از حسرت، از بودهایی که نباید می بود و از نبودهایی که جای خالی شان مرا در کابوس پرتگاهی عمیق نگاه می دارد.
باز هم دارد نزدیک میشود، آن سال، آن سال کبیسه، آن هر چهار سال یک بار، هر روز نزدیک و نزدیک تر.
به دستهایم نگاه میکنم به انگشتهایم. پنج مثل پتکی به سرم کوبیده می شود. دست راستم پنج را نشانم می دهد، دست چپم پنج را نشانم می دهد. دنیا دور سرم می چرخد و پریشان وار و شوریده حال به کوچه میدوم. به هر کس بر میخورم دستش پنج را نشانم میدهد. آی پنج، آی پنجؚ قلب، آی پنجؚ مهربانی، آی پنجؚ عشق ورزی، آی پنج برادر!!!
کدام انگشتم اگر قطع شود اگر نباشد من راضی ترم؟ شستم؟ اشاره؟ میانه؟ انگشتر؟ یا کوچک ؟ به نبود کدام راضی ترم؟ خدای را یکی مرا از میان این کابوس بیرون بکشاند. من نمی خواهم، نمی خواهم هیچ کدام از انگشت های دستم را از دست بدهم.
تصور دیدن منظره ی خونی گرم که از قطع هر کدام از انگشت هایم به روی زمین می ریزد دیوانه ام میکند. اگرچه بارها دیده ام، اگر چه بارها در کابوس های  خواب و بیداری ام خیره شده ام به انگشت کوچک قطع شده ام که مثل یک ماهی رها شده به روی خاک بالا و پایین می پرد، اگر چه تصویر غم و اندوه و حسرتی که در چشمهای آن کودک ماهوری ام دیده ام رهایم نمی کند. اما دیگر نمیتوانم دیگر توان و نایی برای دیدن چنین صحنه هایی ندارم. به مرگم راضی ام، به نبود شدنم، اگر باز چنین بادا.
گوش کنید فرزندان من، گوش کنید شمایانی که این چند سطر را میخوانید. شاید چیزهایی را فراموش کرده اید. شاید در گیر و دار زندگی امروزی تان خاطری در یادتان کم رنگ شده است. شاید مرا فراموش کرده اید.
این منم؛ من؛ مادرتان ، همان  مادری که همه ی شما بر گرده اش چشم به جهان گشودید، راه رفتن آموختید و بزرگ شدید. نام من " ممسنی" است.
برای هیچ کدام تان کم نگذاشتم. از تن خودم کندم در دهان شما گذاشتم که گرسنه نمانید که مباد اشکی روانه بر گونه های پسران و دختران ایلم شود. از پاییز تا بهار، از زمستان تا تابستان، از سرحد تا گرمسیر همه ی شما درگهواره ی آغوش من شبها به ستاره های این آسمان خیره شدید و به خواب رفتید، همه ی شما، همه ی شما.
نفسم نسیمی شد تا خنکا را به پوست داغ تان ببخشد و اشکهایم بارانی که گندم را از خاکم برویاند تا آسیابانی شرمسار و بی نان شب به خانه برنگردد. منم؛ مادرتان, خاطره ی کم رنگ شده در یادتان، پیری دل شکسته و مغموم. مادر تمام فرزندان این اقلیم. مادری لبریز از "هناسه"های سرد و تلواسه های زرد با قلبی که هر لحظه  به یاد فرزندانش می تپد.
آی میشان!! آی کودک خاک خورده ی من!!
کجای اینهمه معادله گم شده ای؟ کجای اینهمه زد و بند گناهکاران؟
رنگت رنگ خاک بود و همین یک گناه کافی تا تو را نبینند و پرت شوی آن دور دورها و گم شوی، محو شوی، لای غبارها سیاه شوی، نقطه شوی و بعد هم هیچ.
آی دشمن زیاری یخ زده ی برف پوش فراموشم!!
شرمسارم که هنوز هم نتوانسته ام دستکشی گرم بر دستان یخ زده ی کودک ده ساله ات بپوشانم تا از ترک به ترک دست های سرما زده ی دخترکانت شرمنده نباشم.
هر بار که به تو خیره میشوم و می بینم که در هزاره ی سوم دنیا هنوز کودکان من در " کره بردی " های سرد و تاریک با چشمانی اشک آلود از دود آتش هیزم، شب و روز خود را با رنج و مشقت میگذرانند شرمگین میشوم و عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند.
از کدامین دردم بنالم از کدامین؟
فرزند عزیز دیگرم؛ جگر گوشه ام رستم را از من کندند ، که مرا دو تکه کرده باشند نیمی آنسوی آب و نیمی اینسو.
تا بود و نبود فهلیان، نرمش زلالی بود که از میانه ی آغوش من و فرزندانم می گذشت. فهلیان رویای مشترک ما بود. با خروشش می خروشیدیم و با لطافتش غزل میبافتیم. اما اکنون فهلیان فقط، بغض های مرا با خشکه اشکی در گوشه ی چشمانش زاری میکند. این روزها عده ای در این اندیشه اند که بگویند فهلیان تنها از کنار یک دست ما میگذرد. اکنون دشمنانم فهلیان را یک مرز میدانند و خدا میداند که من چقدر از مرزگذاری ها بیزارم. مرزهایی نابخردانه که مادر را از فرزند جدا میکند و برادر را از برادر، مرزهای ساختگی که برادر کشی را راه انداخت و مرا با این موهای سپیدم مجبورم کرد تا طعم خون ریخته ی برادر را به دست برادری دیگر بچشم. طعمی که جانم را لرزاند و چشمهایم را گریاند. اگر اینگونه باشد زنهار که چیزی به پایان عمر من باقی نمانده است.
آی بکشم، قلبم، فرزند دلبند م،  کجای تو به آنچه استحقاقش را داشته رسیده است؟ خاکت طلا بود و مردمانت شرافتمند و نجیب.  شهر نورآبادت هنوز به شکل روستایی محروم و دور افتاده است و جوانان تحصیل کرده ات همچنان در کنج خانه هایشان بغض کرده اند. بغضی به رنگ بی عدالتی، بغضی به رنگ شرم از دستی که هنوز پیش روی پدر دراز است. چشم و چراغ هر مادری فرزندش میباشد اما  چه میتوانم بکنم جز اینکه بند لچکم را از بغض زیر دندانم بجوم و ضجه بزنم درون خودم وقتی  تو را اینگونه میبینم.

آی جاوید همیشه جاویدم، آی سرزمین بلوط و باران و فقرم، آی خاکت توتیای چشم های کم سو شده ی من، ای  درد سرفرازم!  آی همیشه زحمت کش بی ادعایم. دستهای زمخت رنج کشیده ات را با حزن و اندوه در دستهایم میگیرم و  روی قلبم میگذارم و از تو به خاطر تمام رنج هایی که اینهمه سال کشیده ای عذرخواهی میکنم.
بر ما چه گذشت؟ چه شد که سرنوشت ما را به اینجا کشاند؟ تا کجا میخواهید اجازه بدهید شما را بازی بدهند فرزندانم؟ تا کجای این داستان نحس نفاق و تفرقه؟
قسم تان میدهم به بلوط به بابونه به همان اجاق های پدرهایتان که پایش گرم ماندید و بزرگ شدید تاریخ مرا بخوانید و ببینید کجای تاریخ من، کجای تاریخم چنین بی مهری هایی وجود داشته است که امروز می بینیم. تاریخ من چیز دیگری را میگوید. چیزی که این روزها گم شده است، چیزی که عده ای تلاش دارند مردمانم آن را به یاد نیاورند، چیزی به شکل کلمه ای، چیزی به رنگ عشق، چیزی به نام "ممسنی ".
انگار همه فراموشم کرده اند و نوه ها و نتیجه ها و نبیره هایم احترامم را از یاد برده اند. احترامی که هر انسانی به خاکش بدهکار است به سرزمینش به زادگاهش به هم نوعش به هم ایلش. یک خانه بدون خشت هایش کجا دوام می آورد؟ خشت هایی که باید بغل به بغل هم باشند تا خانه بتواند همچنان سر پا و استوار بماند. کیست که نمی خواهد من سر پا بیاستم؟ از شما میخواهم که چشمهایتان را خوب باز کنید و خوب بنگرید، خوب بشنوید و خوب بشناسید تا دریابید چه کسی دشمن من است؟ . چه دشمنی بزرگتر از افکار خود انسان است؟ افکار پوسیده ای که منفعت طلبان فرصت طلب در ذهن شما کاشته اند؟ چه دشمنی بزرگتر از ذهن آدمی میتواند او را تا سر حد قهقرا به نابودی بکشاند؟ تمام هراس من از ساده دلی و صداقت شما و فرصت طلبی آن منفعت طلبان است ؛ آن کوتوله ها؛ آن سایه درازهای دم غروب. سایه درازهایی که تا درون اتاقهای فکر نفوذ می کنند تا برای سرنوشت غلام که دستانش حدیث بیل و زحمت و زراعت را در پینه هایش روایت میکند تصمیم بگیرند. اینهمه نخبه زاییدم تا روزی چون امروز عصای دستم باشند و جلوی اینگونه توهین به شعور مردمانم را بگیرند. کجایید فرزندان تحصیل کرده ام؟ اینجا هنوز بوی عهد دقیانوس میدهد و سایه درازهای منفعت طلب از بی تفاوتی و سادگی فرزندانم سو استفاده میکنند. سایه درازهای شوم، همه را ابزار مقاصد پلید خود قرار داد ه اند تا روح حریص و آزمند خود را ارضا کنند و در این راه از هیچ ترفندی دریغ نخواهند کرد. با هر بهانه ای شده به دنبال تحریک احساسات صاف و ساده ی شمایانند تا به منزلگه مقصود خود برسند . آنها به دنبال این هستند که این ویروس خانمان سوز حرص منفعت شخصی را به جان شما بیندازند و شما را آلوده کنند، اما قسم به کوه بزون و قلعه سفید، قسم به شاه نشین و زر آورد که خیر و منفعت شما در منفعت تمام برادران تا ن میباشد  و نه فقط  منفعت شخص شما صرفا. کجا یک انگشت به تنهایی میتواند یک مشت شود؟ کی یک انگشت به تنهایی میتواند  یک دست شود؟  کی؟ 
اینک، پس از سالها سکوت، بغضم را شکسته ام و نشسته ام روبروی شما فرزندانم. موهای سفید مادرتان را بنگرید و  به چشمهایم نگاه کنید و فقط به چند پرسش من پاسخ بدهید. چرا؟ چرا من، این پیر سپید موی با این همه فرزند نخبه و تحصیل کرده هنوز تا بدین حد محروم و پرت افتاده ام؟ چرا هر بادی که بوزد دل من باید بلرزد؟ چرا پشتم اینگونه خالی مانده است؟ چرا سکوت کرده اید؟ چرا اینهمه ذهن پویا و باسواد آستین بالا نمیزنند تا با غیرت و همدلی و برادری سرزمین مادری شان را آباد کنند و رشد دهند؟ منتظرتان می مانم. منتظر آن "نه"ی بزرگی که قرار است از این به بعد به دشمنان منفعت طلب من بدهید. منتظر آن مردهای شرافتمند سرزمین ممسنی که یک بار برای همیشه تصمیم خواهند گرفت که با اندیشیدن به آینده ی روشن زادگاهشان این سال کبیسه را با سرفرازی از سر بگذرانند. منتظر شیر زنان جسوری که این بار اجازه نخواهند داد کسی از احساسات آنها سو استفاده کند و به شعورشان توهین. اکنون فقط دو چیز مانده است؛ نگاه من و دست های شما.  چشمم به دست های شما خواهد بود. منتظر پیاله های آبتان می مانم. هر نفر یک پیاله مهر فقط یک پیاله، روی تن تشنه ی من بپاشید. خواهید دید که سبزه های من دوباره خواهد رویید و چشمهایم خواهد خندید و اشک های شوقم دوباره فهلیان را لبریز خواهد کرد تا لبخند را به کودک یک کشاورز هدیه بدهد تا او از لباس های کهنه و مندرسش در مدرسه خجالت نکشد.
مهرزاد کشاورز
مطالب مرتبط
نسخه چاپی
ارسال به دوستان
نظرشما
نام:
ایمیل:
با وارد کردن ایمیل، انتشار یا عدم انتشار این نظر به صورت خودکار اطلاع داده خواهد شد.
* نظر: