کد خبر: ۱۰۳۴
تاریخ انتشار: ۰۵ خرداد ۱۳۹۴ - ۲۱:۳۸
رانند‌‌‌‌‌‌‌ه‌ی تاکسی د‌‌‌‌‌‌‌ر گذر از هیاهوی زند‌‌‌‌‌‌‌گی:
قلبم از هیجان و خوشحالی در سینه جا نمی‌گرفت و با لبخندی حاکی از رضایت و پشیمانی از اینکه چرا، چرا من برای گزارش یک حادثه و یا خلافکاری و یا خودرو مشکوکی داوطلب نشدم و تردید کرده و دیگری که به حتم سرباز و بسیجی گمنام بوده داوطلب این خبر بزرگ بوده است. آفرین بر سربازان گمنام

" خبر نورآباد "- سرویس اجتماعی: رانند‌‌‌‌‌‌‌ه‌ی تاکسی د‌‌‌‌‌‌‌ر گذر از هیاهوی زند‌‌‌‌‌‌‌گی، هر بار و یا د‌‌‌‌‌‌‌ر هر مسیر، برگی از زند‌‌‌‌‌‌‌گی د‌‌‌‌‌‌‌یگران را می‌خواند‌‌‌‌‌‌‌ و همراه آنها ورق می‌زند‌‌‌‌‌‌‌. رانند‌‌‌‌‌‌‌ه‌ی ما گاهی محرم اسرار د‌‌‌‌‌‌‌یگران می‌شود‌‌‌‌‌‌‌ و گاهی قربانی اتفاقاتی که خود‌‌‌‌‌‌‌ هیچ نقشی د‌‌‌‌‌‌‌ر آن ند‌‌‌‌‌‌‌ارد‌‌‌‌‌‌‌.. .. او با خاطراتش تنها یک "کورس" مهمان اند‌‌‌‌‌‌‌یشه‌هایمان می‌شود‌‌‌‌‌‌‌. این شماره رانند‌‌‌‌‌‌ه ما، در مسیر خانه تا محل کار با یک چالش ذهنی و عقیده ای مواجه می‌شود. .. با هم می‌خوانیم:

صبح با حال وهوای بهاری به سختی ازخواب بیدار شدم. با وجودی که بعد از نمازصبح خوابم نمی‌برد، آن روز خوابم برده بود وکم مانده بود که بی خیال رفتن به کار شده و مرخصی بگیرم. بدون خوردن صبحانه راهی اداره شدم.

هنوز مسیر بلوار، به طرف بیرون شهر را طی نکرده بودم که ماشین پرایدی با چراغ روشن از پشت سر دیوانه وار‌نز‌دیک می‌شد، مثل یک شهروند خوب و یک راننده متعهد به کناری کشیدم تا خودرو پراید سبقت بگیرد. زمانی که از کنارماشین من رد می‌شد بی‌اختیار نگاهی به عجله‌ای که داشت انداختم. شیشه دودی و سیاه خودرو مانع از دید، درون خودرو می‌شد و من بی‌اختیار پس از گذشتن خودرو پراید از کنارم به شماره پلاکش نگاهی انداختم.

شماره معلوم نبود و این بیشتر از شیشه‌ی دودی و سیاه رنگش نظر من راجلب کرد. راستی چرا!!،!!

کمی به ماشین قراضه‌ام برای نزدیک شدن به پراید مشکوک گاز دادم.

درون پراید درگیری بود. یک نفر که معلوم نبود زن است یا مرد، سعی می‌کرد که شیشه را پایین بیاورد. فقط دست او از گوشه‌ای بیرون آمد. مثل کسی که کمک می‌خواهد دست تکان می‌داد و دستی قویتر دست او را به درون کشیده و شیشه را بالا آورد. در این حین ماشین پراید نزدیک بود به جدول کنار خیابان برخورد کند که راننده از تصادم جلوگیری کرد.

مثل اینکه متوجه شده بودند که من قصد نزدیک شدن به آنها و فهمیدن قضیه را دارم سرعت کم کردند و یکدفعه مثل دیوانه‌ها راه را به من سد کردند طوری که من مجبور به توقف شدم و آنها با تمام سرعت فرار کردند. ترافیکی که از توقف یکباره من برای تصادف نکردن با پراید بوجود آمده بود باعث شد، همه حواس من پرت شده و آنها دور شوند.

اتفاقی که پیش آمده بود و دستی که کمک می‌خواست ذهن مرا به خود مشغول کرده بود. سعی می‌کردم شماره پلاک پراید را تکرار کنم ولی واضح نبود و فقط عددهایی را که قسمتی از آن پوشیده و پنهان بود را حدس می‌زدم، نه فایده‌ای نداشت.

به عنوان یک انسان، یک شهروند، به عنوان یک.. .راستی در برخورد با مسایلی این چنینی ما به چه عنوان موظف و مسئول هستیم،

اصلاً این مسایل به ما مربوط است و یا نه؟ !؟

هیچ ارتباطی به ما نداشته و ندارد، چون کسی که کمک می‌خواهد هیچ ارتباطی با ما و خانواده ما ندارد!!!. یعنی اگر آن فرد، مرد باشد، برادر یا دوست من نبوده و یا اگر زن بوده که زن یا خواهر یا خویش من نبوده است که من بخواهم بخاطر اشتباه آن فرد اسیر در آن پراید، خودم را مسئول دانسته، و خودم را برای نجات او به دردسر بیندازم و از او دربرابر خطری که او را تهدید می‌کند، دفاع کنم.!

"نه این فکر خوب و خدا پسندانه‌ای نمی‌تواند باشد ".

حس اینکه دست‌هایی که کمک می‌خواستند دستان زیبای دخترکی باشد که به اعتماد و در جستجوی محبت و مهر به چنگال دیوی اسیر گشته و افراد پلیدی با افکار پلیدتر او را که در جستجوی خوشبختی بوده به دام روباه صفتانی گرگ مسلک گرفتارکرده است، مرا بیشتر آزار می‌داد، به اینکه چرا کاری نکردم و وظیفه من در قبال چنین صحنه‌هایی در جامعه چیست؟

- فضولی نکنم و در برابر اتفاقاتی که در اطرافم می‌گذرد چون افرادی بگویم به من چه ربطی دارد !

پراید از نظرم دور و دورتر می‌شد و من که دیگر راه به جایی نداشتم فقط دعا می‌کردم که پلیس راه و یا گشت‌هایی که در جاده می‌باشند پراید را توقیف کنند و بیچاره اسیر را نجات دهند.

دعا می‌کردم و فکر دعا کردن کمی آرامم می‌کرد ولی فکراینکه برای کسی که کمک می‌خواست نتوانسته بودم کاری انجام دهم خودم را ملامت می‌کردم.

من چه کار دیگری می‌توانستم انجام دهم جز اینکه کار را به اهل فن و کسانی که به نام پلیس و قانون هستند، بسپارم افرادی که در این مورد مجاز به پیگیری قضیه میباشند و مسول هستند.

وظیفه من در این مورد چیست؟

من، ما، چه وظیفه ای درقبال اتفاقاتی اینگونه داریم؟

نمی‌توانستم جلو خشم خودم را از اینکه آنها که درون پراید مشکوک بودند، می‌خواستند جان من را هم با سد کردن راهم به خطر انداخته وبه خاطر اینکه می‌خواستم شماره ماشینشان را بردارم و یا از موضوع و اتفاقی که در آن پراید در حال وقوع بود با خبر شوم بلایی سرم بیاورند.

" شاید اگر فرصتی را گیر می‌آوردند و جای خلوتی بود من را هم سر به نیست می‌کردند تا شاهدی بر اتفاقی که می‌افتاد، نباشد."

فکر کردن در این مورد خشم همراه با ترس مرا بیشتر کرده و به عکس‌العمل وادارم می‌کرد. عکس‌العملی عاقلانه را بایستی در پیش بگیرم و مانند یک شهروند وظیفه شناس و با تمدن بدون اینکه بخواهم خودم را درگیر موضوعی کنم که فقط از آن بطور اتفاقی باخبر شده بودم بایستی گزارش کنم.

این یک موضوع بسیار مهمی بود که.. .. به گونه‌ای به من مربوط بود و نبود. شاید اگر من خودم را در این مسئله دخالت می‌دادم همان فردی که کمک می‌خواست مدعی دخالت من می‌شد و می‌گفت که به شما چه ربطی دارد. شاید یک دعوای خانوادگی است و با اعتراض کردن و دخالت من. ..، از من به خاطر دخالت شاکی می‌شدند.

شاید. ..

نه این افکار راضیم نمی‌کرد باید کاری می‌کردم، نه اینکه فضولیم ارضا شود، نه ، من وظیفه‌ای دارم و وظیفه من به عنوان یک بسیجی به عنوان یک نفر از ارتش بیست میلیونی همان طور که امام فقیدمان که موئسس انقلاب بود، فرمودند: "همه ما یک ارتش هستیم و تک تک افراد جامعه می‌توانند سربازان گمنام این ارتش باشند. یک ارتش گمنام ولی، فعال برای آرامش و امنیت جامعه. چه در جنگ و رودررو در برابر دشمن و در جبهه و چه در زمان صلح."

هرچند که یک بسیجی خود را همیشه بایستی آماده و مهیا بداند و خود را در برابر هجوم دشمن خارجی و داخلی و در جهت اهداف نظام مقدس جمهوری اسلامی موظف و متعهد.. ...

من که ضابط قضایی نیستم این نمی‌تواند امر به معروف ونهی از منکر باشد فضولی و سرک کشیدن در زندگی مردم نیست.هر کسی حریمی دارد و شکستن حریم خصوصی مردم جرم است. شاید یکی با زنش دعوایش شده شاید از این گروه جوانانی هستند که به قول خودشان دیگران را سر کار گذاشته‌اند و من هم بی مزد و مواجب در مسیر رفتن به اداره، سر کار قرار گرفته و. ..

- نه کاملاً معلوم بود که خلافکاری است.

چرا شماره پراید طوری پوشانیده شده بود که از پشت سر خوانده نشود؟.چطور تا حالا گیر نیفتاده‌اند؟

من بیچاره با این ماشین قراضه‌ام هر چند روز یکبار به خاطر معاینه ماشینم و یا صحبت با موبایل در حین رانندگی و غیره متوقف شده و جریمه می‌شوم !!.

هرچه می‌رفتم دیگر پراید را نمی‌دیدم پراید زیاد بود پراید شیشه دودی را نمی‌دیدم.

رفته بود و این من را دچار سردر گمی خاصی می‌کرد باید زنگ میزدم و به پلیس 110 خبرمی‌دادم و گزارش پراید مشکوک با شماره تقریبی و مشخصات دیگر. ...

- آیا قانونی برای این مورد وجوددارد؟

- این فضولی و سرک کشیدن در زندگی دیگران نیست. آیا اگر من با همسرم درون ماشين دعوایمان شود اجازه میدهم کسی دخالتی داشته باشد.

- امر به معروف و نهی از منکر محسوب می‌شود؟!

امر به معروف از درون خانه بایستی شروع شود یعنی تشویق به کار خوب و پرهیز دادن از کار بد وگرنه این کار توسط دیگران باعث لجبازی و اصرار در کار بد می‌شود.

در ثانی امر به معروف کردن گیر دادن به یک نفر و اذیت و کتک کاری نیست. حتی زبان گفتار نیز باید لحن خاص عطوفت و مهربانی را داشته باشد نه اینکه باعث لجبازی ومنجر به دعوا و تشنج و استرس شود.

به قول کسی که می‌گفت: من دختری ندارم که ناراحت این باشم که پسری مزاحمش شود ولی پسرم جوان است و جوانی می‌کند. غافل از اینکه دختر خواهر و یا خاله یا خویش دیگری دارد که ممکن است دچار شرایط مزاحمت توسط افراد اوباش و مزاحم شود. پس داشتن و نداشتن، دلیل هیچ بی‌قیدی نسبت به یک معضل نباید باشد. .. این شروع یک تربیت بد است.

امربه معروف از درون خانه‌ها شروع می‌شود و باید باور کنیم این مهم را که به دختر و پسرمان بگوئیم که , بایدی , باید در کار باشد و. .. چنین باشید تا مصون بمانید.

به آخر بلوار رسیدم و اینجا پایان همه تخیلات من در مورد پرابد مشکوک بود، چون. ..

چقدر شلوغ است! خیلی ها جمع شده‌اند. حتماً تصادفی شده است. خدا کند که این تصادف برای آن پراید مشكوک پیش آمده باشد و آن اسیر بیچاره توانسته باشد که رها شده و بار دیگر شانسی برای انتخاب داشته‌باشد. با نزدیک شدن به شلوغی و ترافیکی که پیش آمده بود از هیجان آنچه می‌دیدم به وجد آمدم. آری نیروی انتظامی گشت جاده‌ای ایجاد کرده و. ..

من به آرامی از کنار گشت جاده‌ای در حالی که پلیسی خودروهای دیگر را به رفتن راهنمایی میکرد و با تابلویی که در دست داشت را به علامت گذشتن تکان می‌داد گذشتم و چند نفر را دیدم که با دستانی دستبند زده به درون خودرو پلیس نشسته‌اند و دخترکی به همراه پلیس زن در خودرویی دیگر. ..

قلبم از هیجان و خوشحالی در سینه جا نمی‌گرفت و با لبخندی حاکی از رضایت و پشیمانی از اینکه چرا، چرا من برای گزارش یک حادثه و یا خلافکاری و یا خودرو مشکوکی داوطلب نشدم و تردید کرده و دیگری که به حتم سرباز و بسیجی گمنام بوده داوطلب این خبر بزرگ بوده است. آفرین بر سربازان گمنام

منبع: نورباران


مطالب مرتبط
نسخه چاپی
ارسال به دوستان
نظرشما
نام:
ایمیل:
با وارد کردن ایمیل، انتشار یا عدم انتشار این نظر به صورت خودکار اطلاع داده خواهد شد.
* نظر: